دفترچه خاطرات یک زن


تعطیلی خوب..


از لحاظ مالی که اداره چیزی بابت روز زن بهمون نداد جز یک شاخه گل رز و وعده های تو خالی

ولی گفتند تو بهمن ماه یک روز تشویقی مرخصی دارید

منم امروز نرفتم و موندم البته راس ساعت هر روز مجبور شدم بیدار شم چون همسر و فرزندان رسم دارند حتی اگه باهام کاری هم ندارند انقدر سر و صدا می کنند و بابت هر چیز کوچیکی صدام می زنند تا خیالشون راحت شه خواب از سرم پریده

علی هم همراه اونها بیدار شد و مجبورم کرد باهاش همبازی بشم

خب بعدشم تلفن زدم به مامان که منتظر علی نباشه و نیم ساعتی مامان حرف زد وقتی برگشتم پیش علی دیدم خوابیده و من بی‌خواب نشستم و زل زدم بهش که چقدر تو خواب خواستنی میشه

کم کم دیدم خونه داره سرد میشه دقت کردم دیدم برق رفته من ساعت ۸ متوجه شدم برق نیست و این نبودن تا ساعت یک ظهر ادامه داشت و عملا حوصلمون سر رفت

برای علی کتاب خوندم ناهار پختم و کارهای خونه

ساعت یک و نیم سجاد اومد ولی ناهار نخورد به خاطراینکه سر تمرین میخواست سبک باشه براش نیمرو پختم تا گرسنه هم نباشه

همسرم زنگ زد که ناهار نمیاد علی که ساندویچ مرغ دیشبش را خورد منم بیخیال ناهار شدم و غذا موند برای شب..

دلم از حسین گرفت دقیقا یک ربع مونده به فوتبال اومد میگه غذام را زودتر بده گشنمه بعدش فوتبال داره

.............

و منی که بعد از دادن شامش هنوز یک کلمه باهاش حرف نزدم

♥ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 0:24 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ