بردمش اعمال جیش و بوس و لالا را انجام داده، مسواک هم زده بعد تا میرم رو تخت برسم می بینم به یک بهانه از تختش میاد پایین و باز روز از نو روزی از نو
میدونم این جور مواقع نه خودش میخوابه نه منو میزاره بخوابم
دوست نداره تنهایی بیدار باشه به بهونه های مختلف میاد سراغم
دیدم این طوری داداش و باباش هم نمیزاره بخوابن آوردمش بیرون بیرون اتاق بازی کنه تا خوابش ببره
همیشه اینطوری راحت تر میخوابه تا به زور..نهایت بعد از نیم ساعت که خوابش عمیق تر شد میبرمش رو تختش
فقط خودم نمیتونم بخوابم با وجود میل شدید به خواب و سوزش شدید چشم هام باید بیدار بمونم تا بخوابه بعد ببرمش تو تختش وگرنه میترسم سرما بخوره