دفترچه خاطرات یک زن


تنبلی


جدیدا نوشتنم نمیاد

اصلا تنبل شدم حتی زورم میاد گوشیم را دست بگیرم

امروز بعد از مدتها رفتم وب یکی از بچه ها

کلا تو این فصل فقط خواب میچسبه

************

علی هفته آینده تست پیش دبستانی داره

چقدر لوس بازی در میارن خوب عین ادم بچه را ثبت نام کنید

مگه قرار جراحی مغر انجام بده که تست میگیرید

بعد من دو روز افتادم بهش موبایل باباش را یاد بدم امروز میگم تلفن بابا چند بود؟

میگه 912

میگم خوب؟

میگه بلد نیستی؟

میگم نه تو بگو یاد بگیرم

میگه نمیخوادیاد بگیری برو تو گوشی اونجا عکس بابا هست بزن روش اون شماره باباعه

نمیدونم چی بگم جواب زیادی منطقی بود

میگم علی خونتون کجاست؟(منظور ادرس خونه بود)

میگه همین جا

میگم نه به تاکسی چی میگیم ؟

میگه به بابا رنگ میزنیم تاکسی نمیگیریم

میگم علی مامان جواب بده جایزه میدم اگه گم شدی به اقا پلیس چی میگی ؟

میگه میرم تو ماشینش

میگم خوب؟

بهد بهش میگم مستقیم برو برو اون وری و ....(طفلی منظورش این بود چشمی بلدم)

بارها بهش ادرس را در حد اسم بلوار یاد دادم ولی خب علاقه ای نداره عنوان کنه

بهش میگم 5 تا غذا اسم ببر که دوس داری

میگه عدس پلو

میگم دیگه چی؟

میگه من فقط عدس پلو دوس دارم

میگم مامان سجاد چی دوس داره میگه اونم عدس پلو

میگم چی دوس نداری

میگه من همه چی دوس دارم

خوب تابلوعه داره مقاومت میکنه جواب نده و فقط نیتش اذیت کردن منِ

شب باباش اومده میگم این تست رد میشه

براش تعریف کردم باباش میگه بیا من ازت تست بگیرم

رفته بیرون در زده خیلی جدی اومده تو اتاق

باباش میگه پسرم اسمت چیه؟

میگه علی

میگه علی چی؟

میگه علی اقای گل

باباش ادامه نداد میگه برو پدرسوخته

همین جمله رو بگی قبولی

و این شد نتیجه کارکردن پدر و مادری خسته با بچه ای تخس

♥ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 11:44 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ