پنجشنبه به حدی تو اوج بدبیاری بودم که داشتم وسط بازار میزدم زیر گریه
مامان که حالم را دید برداشت من رو برد امامزاده تا یک کم استراحت کنم حالم بهتر شه
رفتم سر خاک پدربزرگ و مادربزرگ و داییم
به بابابزرگم میگم همیشه تو این شرایط کمک حال نوه های دیگه ات بودی الان منم ازت کمک میخوام خودت میدونی چیکار کنی فقط منو ناامید برنگردون
رفتم داخل امامزاده دیدم دارند برای امام رضا مولودی میخونند یک خانمی بهم کیک تعارف کرد برا خودم و مامان دو تا برداشتم بهش گفتم دعا کن مشکلم حل شه سال دیگه یک کارتن براتون میارم
خندید و گفت انشاالله
به یک ربع نکشید پسرخاله و شوهر دختر خاله و برادر و برادرشوهر و ... خلاصه فامیل بسیج شدند و مشکل حل شد
خدا حفظشون کنه واقعا چقدر فامیل خوبه اونم از نوع مهربونش..
این وسط پسرخاله از همه بهتر بود و البته برادرشوهر کوچیکه که مثل همیشه هوامون را داشت...🥰
و من بازم مدیون امام رضا شدم و مهربونی هاش
اونجا بود که با تماس پسرخالم وسط بغض از ته دلم خندیدم