دفترچه خاطرات یک زن


روز پرکار..


دو روزی هست به خاطر حال بدم مرخصی گرفتم و نرفتم سر کار

امروز صبح واقعا حالم بد بود حسین که رفت رفتم داروهام را بخورم دیدم دوست حسین سه تا مرغ خرد نشده دیشب برامون فرستاده و حسین هم گذاشته بود تو یخچال

واقعا نمیتونستم خرد کنم

به مامان زنگ زدم طفلی بعد یک ساعتی اومد

تو این یک ساعت به خاطر اثر داروهام یک کم بهتر بودم و

وقتی مامان مرغ ها را پاک کرد منم ناهار بار گذاشتم و نگهشون داشتم

داداش بزرگم و پسرش هم اومدن

از طرفی دیدم مامان بادمجون خرید و خودش با داداش رفتن دادگاه

هیچی افتادم به کار..

ساعت ۴ کمی کارام سبک شد ولی واقعا دیگه جون برام نمونده بود

بین خواب و بیداری سجاد درباره رفتن ارایشگاه ازم چیزی پرسید

یادم نمیاد چی گفت و گفتم

فقط ساعت ۶ زنگ زد و صحنه روبروم را شما هم ببینید👇👇👇

به نظرتون من چرا هنگ کردم؟

♥ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 23:40 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ