دفترچه خاطرات یک زن


علی و مهد


امروز گفته بودند لباس ورزشی ست باید بپوشند

به حدی علی ریز بود کلا سایزش لباس پیدا نکردم

اونهایی که شلوارش اندازه بود سویشرتش کوتاه بود و اونهایی که سوییشرت اندازه می شد شلوارش بلند بود

اخرش گزینه دو را ترجیح دادم

و بردم خیاط شلوار را کوتاه کردیم

صبح اونقدر خوردنی بود که حد نداشت

البته که پدر و مادر شلوغش می کنند و فکر میکنند بهترین بچه دنیا را دارند

اصلا داستان همون سوسک و دیوار و دست و پای بلورینش میشه

ولی خب به خدا همه علی را با لبخند نگاه می کردند

خود مربیش هم نتونست خودش را نگه داره و محکم ماچش کرد....

♥ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۲ ساعت 10:54 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ