از صبح علی کسل و خسته است
سجاد رفته باشگاه اومده کلا نفس نداره و میگه سر درد دارم
حسینم که به محض رسیدن ناهار خورد و خوابید وقتی بیدارش کردم به کارهاش برسه میگه کوفته ام و نا ندارم ولی خب با این وجود رفت
الانم پسرها خوابیدن و من تک و تنها نشستم
کتاب جدیدم تو دانشگاه مونده
کاش داشتم الان میخوندم