دفترچه خاطرات یک زن


خونه سرد


از صبح علی کسل و خسته است

سجاد رفته باشگاه اومده کلا نفس نداره و میگه سر درد دارم

حسینم که به محض رسیدن ناهار خورد و خوابید وقتی بیدارش کردم به کارهاش برسه میگه کوفته ام و نا ندارم ولی خب با این وجود رفت

الانم پسرها خوابیدن و من تک و تنها نشستم

کتاب جدیدم تو دانشگاه مونده

کاش داشتم الان میخوندم

♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۲ ساعت 18:2 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ