دفترچه خاطرات یک زن


مهمون


به خانواده همسر میگم میاین ییلاق گردو چینی

من ناهار میپزم بیاین خونه ما

طوری برادرشوهر گارد گرفت دلم واسه خودم سوخت که چقدر خرم که خودم را اذیت میکنم به خاطر راحتی بقیه

خوب شما که میاین تا شبم که کارتون طول میکشه این همه نمیایم نمیایم چیه دیگه

تازه جاری کوچیکه هم ناز کرد

بعد جاری بزرگم میگه بهشون گفتم ما که باید بریم و برنامه داریم خوب طفلی داره دعوت میکنه بریم دیگه

تازه فهمیدم ماجرا سر کادو خونه جدید هست

قسم خوردم دیگه تعارف نزنم

♥ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 0:0 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ