قبول کردم گرد پیری رو سرم نشسته
قبول کردم دیگه جوونی داره به اتمام می رسه
ولی دردناک تر این که من تو سی و چند سالگی پیری را قبول کردم نه الان
همون شبی که زار زدم و صبحش موی سپید را لابلای موهام کشف کردم
روزی که پوستم براق نبود و چشمهام تار شد
روزی که دلم دیگه حوصله نداشت برای عاشقی
من روزی پیر شدم که قید معشوقه بودن را زدم....
....
از دلنوشته های هانی