دفترچه خاطرات یک زن


پیری


ای دل دیگه بال و پر نداری

داری پیر میشی و خبر نداری...

قبول کردم گرد پیری رو سرم نشسته

قبول کردم دیگه جوونی داره به اتمام می رسه

ولی دردناک تر این که من تو سی و چند سالگی پیری را قبول کردم نه الان

همون شبی که زار زدم و صبحش موی سپید را لابلای موهام کشف کردم

روزی که پوستم براق نبود و چشمهام تار شد

روزی که دلم دیگه حوصله نداشت برای عاشقی

من روزی پیر شدم که قید معشوقه بودن را زدم....

....

از دلنوشته های هانی

♥ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 23:52 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ