نشسته ام به در نگاه می کنم
دریچه آه میکشد
...
از روزی که بهم ظلم شد تو محل کارم
روزی نیست بغض نکنم و اشک نریزم
امشب حافظ را باز کردم
ازش مشورت خواستم
حالا مثلا موضوع مشورت درباره یک چیز بود حافظ همش چیز دیگه ای میگفت
صبور باشید نتیجه خوبی در انتظار شماست و ..
یهو عصبانی شدم و گفتم اصلا هیچی بلد نیستی
بعد چند دقیقه دوباره فال گرفتم
ببین حافظ چی گفت:
تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
سزد اگر همه دلبران دهندت باج
دو چشم شوخ تو برهم زده خطا و حبش
به چین زلف تو ماچین و هند داده خراج
بیاض روی تو روشن چو عارض رخ روز
سواد زلف سیاه تو هست ظلمت داج
دهان شهد تو داده رواج آب خضر
لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج
از این مرض به حقیقت شفا نخواهم یافت
که از تو درد دل ای جان نمیرسد به علاج
چرا همیشکنی جان من ز سنگ دلی
دل ضعیف که باشد به نازکی چو زجاج
من دیگه حرفی ندارم
بازم ایمانم به ایشون بیشتر شد
همین